در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
میدونم یکی تو دنیاست وقتی که دلم میگیره
وقتی که بغض تو گلومه اون واسم دلنگرونه
شماها که دیگه قصه عشق من و اون رو میدونین
شماها که واسه دل عاشق من دارین میخونین
یعنی جون منه عشق منه سازه منه
یعنی دنیای کوچیکه من و رازه منه
یعنی رویای هر روز و شب و تنهایی
یعنی پروانه خوشرنگ آوازه منه
اون که اسمش با من آشنا ترینه نازنینه
هنوزم عطر نفسهاش دلنشینه نازنینه
شماها که دیگه قصه عشق من و اون رو میدونین
شماها که واسه دل عاشق من دارین میخونین
رفتی و مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو کهرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يک باره راز ما
رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس خسته و اسير
روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش
در دامن سکوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم










تکيه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...
مـا که بـه هم نمي رسيم , بسه ديگه بـذار بـرم...
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم؟...
حيف تو نيست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...
نـه برده ي حلقه به گوش , نه ناجي فرشته ها...
تـو ايـن دو روز زنـدگـي , شبيـه مـن فـراوونـه...
يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همين و بس , غصه نداره بي کسي...
قشنگي قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم
/2ngrfut.gif)
عد از اولين نگاهت ...
من در شهر چشمانت گم شدم ...
کوچه هاي شهر بوي آسمان مي داد ...
روي بام خانه ها لانه کرده بود ،،، فرياد ....
بعد از اولين نگاهت ...
خاطره هايم جان تازه اي گرفتند ...
و من با لحظه هايم همدم ناقوس شب شديم ...
بعد از اولين نگاهت ...
ديوانگان مرا به سخره گرفتند ...
و هيچکس نميدانست عطر نگاه تو آوارگي دارد ...
ميدانم دستان کوچکم
نمي توانند آغوش گرمي براي دلتنگيهات باشند ...
اما بدان در جنگ با گريه ها ....
طلايه دار سپاه تو منم ...
بدون نگاهت عشق را نميفهمم ...
و نفس کشيدن اجباريست ...
بعد از اولين نگاهت ...
احساسم بال در آورد ....
و به سوي شهر چشمانت پر کشيد ...

توي جاده هاي احساس من به عشق تو رسيدم
توي کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جاي خورشيد توي کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلي دلم واست تنگ شده ... من خيلي دوستت دارم ...
نمي دونم ديگه چه جوري بگم که خيلي بهت احتياج دارم ... به حرفات ، به
دلداريات ، به مهربونيا و محبتات ... تورو خدا برگرد ...
از روزي که تو رفتي پريده رنگ شادي
اما خورشيد مي تابه مثل يه روز آبي
چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز
چطور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستي در کنارم
چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...


چند وقت است که از من خبر نميگيري
دگر سراغي از اين بي خبر نميگيري
چه شد ترا که چنين بي وفا شدي با من
مگر نداي عشق ز چشمان تر نميگيري
چه شد تلالو چشمان عشق پرور تو
کجاست . چه شد ان نگاه مستي اور تو
که گفت با تو که من بي وفا شده ام
که ديد در دل من غير نام شهپر تو
هر انکه گفت از اين دوري و جدايي من
قبول کن که اوست حسود يا که دشمن تو
به او بگو " که فقط خواري از تو ميبينم
نتيجه اش نبود جز جدايي من و تو "
بيا کنون که دگر بين ما حديثي نيست
رويم به جاده ما با وسيله من و تو
وقتي داشتي مي رفتي منو صدا نکردي
چشماي گريونمو حتي نگاه نکردي
روي جاي قدمهات يه دونه قلب کشيدم
قلبي که خنجر زدي ولي دوا نکردي
وقتي داشتي ميرفتي چشماتو وا نکردي
يه جورايي انگاري با ما صفا نکردی
گفتي که خيلي سخته، غريبي توشهرتو
رفتي و قلبتو با ، ما آشنا نکردي
گفتي ديگه تمومه قصه غصه ما
گلاي خشکيده رو ،رفتي جدا نکردي
گفتي بايد جمع کنيم بساط عشقمونو
با اين رفيق خسته يک کمي تا نکردي
وقتي داشتي ميرفتي منو نگاه نکردي
دلو سوزوندي اما آتيش به پا نکردي
دستات رو به آسمون خدا خدا ميکردي
رفتي ولي ذره اي ، مارو دعا نکردي
تو رفتي و بعد تو کتابمون ورق خورد
رسيد به آخر خط . بازم رها نکردي!

من ميدانم تو هم يه روز دلت برام تنگ ميشه باز
بازم دلت تنها ميشه تو ان همه سوز و گداز
عطر صدات پيچيده باز توي اتاق خانه
عكس تو را ميبينم را بازم ميشم ديوانه
با هر نفس داد ميزنم شايد بيايي سراغم
ديوانه نگاتمو راه فرار ندارم
تويي عشق قديمي هم نفس صميمي تويي ارزوي قلبم
اره فقط هميني

اون روزهایی که برای قطره های کوچیک بارون غصه می خوردیم
باز هم برای یادش بخیر اون روزهایی که دلمون برای صحبت های نسیم تنگ می شد
حالا تو نیستی,ولی من قطره های کوچیک بارون غصه می خورم
هنوز هم دلم برای صحبت های نسیم تنگ میشه
ولی بیشتر دلم برای یک لحظه با هم بودن در یک غروب پاییزی تنگه
کجایی دوست من؟

